خانواده سالم = زندگی سالم

سبک زندگی اسلامی

خانواده سالم = زندگی سالم

سبک زندگی اسلامی

خانواده سالم = زندگی سالم
وبلاگ شخصی یعقوب ایزدپناه
💖 کپی مطالب با ذکر صلوات آزاد است 💖
💠خانواده سالم = زندگی سالم💠
🌷 قالب عددی 🌷
💖در پیام رسان سروش دنبال کنید 👇👇👇
sapp.ir/khanevadeysalem
نویسندگان
پیوندها
آخرین نظرات
  • ۱۳ بهمن ۹۵، ۲۱:۱۲ - محمدرضا زال آقایی
    عالی بود

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به پیشگاه عالم امکان حجه بن الحسن العسکری ارواحنا له الفداء و با درود بیکران به روان پاک بنیانگذار جمهوری اسلامی و احیاگر اسلام ناب محمدی ( ص ) در عصر کنونی حضرت امام خمینی قدس سره الشریف و با آرزوی طول عمر پر برکت همراه با تأییدات الهی برای مقام عظمای ولایت حضرت آیت الله خامنه­ای دام ظله العالی.

 

خاطره مجروحیت حاج اسماعیل ایزدپناه

خدا را گواه می گیرم که نه بخاطر خود نمایی بلکه شاید نکته قابل استفاده ای برای نسل جوان و فرزند این حقیر در آن باشد این را می نگارم و الا غیر.

 در تاریخ 18 آبان 1361 بود که بعد از یک ماه آموزش نظامی توسط بسیج سپاه ناحیه ایذه در محلی بنام روستای تکاب در شرق شهر ایذه عازم جبهه های حق علیه باطل شدیم نا گفته نماند آن زمان ما دانش آموز سال دوم دبیرستان طالقانی باغملک مشعول تحصیل بودیم که به خاطر لبیک گفتن به ندای امام عظیم الشئان انقلاب امام راحل خمینی کبیر رضوان الله تعالی علیه که فرمودند رفتن به جبهه تا زمانی که فرماندهان جنگ اعلام عدم نیاز نکنند بر همه واجب است و رفتن به جنگ از اوجب واجبات است به جبهه رفتم.

اولین پادگانی که وارد آن شدیم پادگان شیهد مصطفی خمینی در دزفول بود که چند روز هم آنجا آموزش تکمیلی را طی و سپس راهی پادگان کرخه مقر لشکر 7 حضرت ولی عصر عج تعالی فرجه الشریف شدیم ما را در گردان میثم که اکثرا نیروهای ایذه و باغملک بودن سازماندهی کردن چون آن موقع چثه ما کوچک بود و سن سالی هم نداشتیم در حد 17یا 18 سال بودیم حقیر را بعنوان تیر انداز مجهز کردن البته خیلی از همکلاسی های من مثل عباسقلی بیننده ، حسین باغنده ، علی خون آبکار و شیهد والا مقام کریمداد رحمانی ، علی مرادی که قبلا کلبعلی تامرادی بود هم حضور داشتند.

نیروهای اعزامی از باغملک که غیر دانش آموز بودن زیاد بودند از جمله قیصر فرهادیان که آن موقع سواری فامیلش بود اسماعیل سواری عبدالرضا رحیمی محمد ممببنی مرتضی آرامش مرتضی ممبینی علیرضا خورشیدی و خیلیهای دیگر که متاسفانه اسامی آنها را فراموش کردم

بعد از چند روز که در پادگان که واقعا یک دانشگاه بود به منطقه علمیاتی رقابیه اعزام شدیم مدتی در پشت خط مقدم در آن زمستان سرد که سوز سرمای آن به استخوان آدم هم اثر می کرد بسر بردیم یادم هست آن مدت قریب به دو ماه که در آن سرما در بیابانهای رقابیه و زلیجان در چادرهای گروهی بسر می بردیم فقط یکبار ما را به حمامهای عمومی صحرایی بردند.

بعد از مدتها آمادگی برای عملیات والفجر مقدماتی شب موعود فرار رسید به یاد نوحه مداح اهل بیت حاج صادق آهنگران که می گفت منتظریم

 کی شب حمله فرا می رسد امر ز فرماندهی کل قوا می رسد..

دستور حمله در شب 19 بهمن ماه 1361 هجری شمی صادر شد در آن شب زمستانی تاریک و ظلمانی که آدم بزور می توانست نفر کناری خود را ببیند از منطقه جنگل امغر و شیب میسان یا نیسان ما را تا چند کیلو متری با کمپریسی بردند از اول خط ما سوار نفر بر و پی ام پی کردند و فرمانده گروهان دستور مسلح شدن را صادر کرد و گفت مسلح کنید از ضامن خارج آماده پریدن از نفر بر و شلیک بطرف دشمن وقتی پیاده شدیم دلدار می خواست که ببینی و شهدا و مجروحین زیادی در آن عملیات ما نثار اسلام کردیم صحنه جنگ واقعا سخت بود آتش گلوله و خمپاره کاتیوشا مثل باران زمستان بر سر رزمنده ها می بارید.

علاوه بر آتش وجود کانالهای مرگ به عمق و اتفاع 4 تا 5 متر و عرض بیش از 3 متر و میدانهای مین عده ای از رزمندگان در آن کانالها گیر افتاده بودند  و عده ای بر روی مینها پرپر می شدند چون شب تاریک بود و مشغول نبرد و در حال شکستن خط دشمن بودند متوجه کانال نمی شدند تا اینکه به عمق آن فرو می رفتند.

در آن عملیات که به عمق 14 کیلومتر رزمندگان پیشروی کردند تا به جاده العماره رسیدند .

کنار همین جاده بود موقع نماز صبح شد. فرمانده دستور داد با همان حالی که داریم یعنی پوتین در پا سلاح به کول بدون وضو فقط با تیمم نماز بخوانید. اینکه رزمنده ای از حضرت آیت اله شهید دستغب پرسید من در خط مقدم گاهی پیش می آید با بدن مجروح و خون آلود و بدون وضو نماز بجا می آورم آیا قبول است شهید دسغیب آن عالم برجسته گریه کنان می گوید من حاضرم عبادت 70 ساله ام را بدهم و صواب یک نماز اینطور شما بگیرم

خلاصه آن نماز صبح را با آن کیفیت خواندیم و برای چند لحظه ای کنار آن جاده نشسته و دراز کش شدیم که یک دفعه بمباران هواپیماها رگبار چلچله ها و بارانی از کلوله و آتش بر سر ما باریدن گرفت فرمانده دستور عقب نشینی داد من خودم حقیتا به شخصه دستور را نشنیده بودم ولی متوجه شدم که نیروها از اطرافم به عقب بر می گردند من چند بار با صدای بلند گفتم برادرا پشت به دشمن نکنید و این جمله را مرتب تکرار کردم چند دقیقه ای زیر همان آتش و خون در حال عقب آمدن بودیم که خمپاره ای در نزدیکی ما فرود آمد و من از ناحیه پهلوی راست مجروج شدم و ترکش دقیقا روی کمربند شلوار اصابت و بطور نه خیلی عمیق در بدنم فرو رفت و خون ریزی شروع شد بدشانسی کمربند هم پاره شد به هر شکلی بود بچه ها کمک کردند مخصوصا جناب سرهنگ عزیز حسین باغنده واقعا ایشان را فراموش نمی کنم مرتب می خواست کمک کند و اسلحه مرا بیاورد بعضیها هم میگفتن شما با این حالی که خون ریزی داری اسلحه را بنداز هیچ موردی ندارد ولی خدا شاهد من اصلا پیش خودم می گفتم تا توان برداشتن آنرا دارم آنرا حمل می کنم.

خلاصه ما تاجای شروع عملیات عقب آمدیم و اینجا بود که نیروهای تعاون آمار شهدا و مجروحین را جمع آوری می کردند. در همین جا اقای باقری برادر جانباز که یک دست ایشان قطع هست از نیروهای سپاه ایذه بود اسم حقیر را بعنون مجروح ثبت کرد و با تعدادی دیگر به بیمارستان گلستان اهواز اعزام کرد که بیمارستان پر از مجروح بود و آنهایی که زخمهایشان خیلی و خیم نبود به نقاهتگاه انصارالحسین بردند که من هم یکی از آنها بودم.

بعد از دو سه روزی و مداوای زخم با رضایت خودم از بیمارستان مرخص شدم غافل از اینکه به خانواده رسیده بود که من تکه تکه شدم و هیچ اثری ازم باقی نماند و خانواده غرق در ماتم و عزا بودن که ناگهان سر و کله ما از اینور خانه پیدا شد.

فقط خدا می داند شهدا و اسرا و  رزمندگان در 8 سال دفاع مقدس چه کشیدند.

 

الحقیر اسماعیل ایزدپناه

التماس دعا

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۷
یعقوب ایزدپناه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی